حسنک یار غار قدیمیش را دید که گریه می‏کند و بر سر میزند

پرسید: چرا سریعتر خودت را نمیکشی همه را راحت کنی؟

یار غار گفت: دلم قایق موتوری کشیده است که بروم کنار ناو امریکایی‏ها در خلیج فارس آن را آتش بزنم تا نجات پیدا کنم.

+